كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )
155
زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )
مىرسد . اما در حقيقت چندگانهپرستى به دورانى از تاريخ بشريت تعلق دارد كه هنوز هوشيارى انسان يكپارچه نگرديده بود و انسان نمىتوانست در جهان خلقت ( زمين و آسمانها ) نوعى يكنواختى و ارتباط را درك كند . وقتى زن و مرد خود را يك واحد غيرقابل تجزيه ديده و جهان خلقت نيز براى او به صورت يك مجموعه واحد كه از يك نيرو سرچشمه مىگيرد آشكار گرديد انسانها براى حل مشكلات به سوى يكتاپرستى روى آوردند . ديگر بتهاى قديمى فقط مظهرى از ابديت يا حقيقت گرديدند ، مظاهرى از صفات خداوند و رابطى بين او و بشر . اين موضوع در اواخر دوران امپراطورى روم به راحتى قابل مشاهده است . تجربه زندگى در يك حكومت واحد جهانى ، به مردم كمك كرد تا بتوانند كل جهان را به عنوان يك واحد بنگرند . خدايان و فرقههاى محلى ديگر كافى به نظر نمىرسيدند . هر روزه شمار بيشترى از مردمان به سوى تفكر خداى واحد جذب مىشدند ، به همان صورتى كه فيلسوفان بزرگ يونانى فكر كرده بودند . ولى اين جابجائى بسيار دردناك بود ، زيرا با آنكه گروهى از مردم آمادگى بيشترى براى پذيرش يكتاپرستى داشتند و مسيحيت نيز دين رسمى امپراطورى روم در ابتداى قرن چهارم مىگردد ، ولى اوج شكوفائى بتپرستى نيز در همين دوران ظاهر مىشود . راهحل اختصاصى يكتاپرستى بدين معنى بود كه مردم بايد رابطه خود را با گذشته بهطور يكطرفه قطع كرده و عقايد مقدس خود را كنار بگذارند . همين موضوع به سختى آنان را رنج مىداد . در عربستان هم در اوايل قرن هفتم بحران مشابهى ظهور كرد . ديدگاههاى سياسى بر تحولات روحى و فردى اعراب اثر گذاشته بود . آنها از سوى دو امپراطورى بزرگ محاصره شده و از يكپارچگى دنيا در خارج از صحراى عربستان باخبر بودند . آنها احساس مىكردند كه تكرو هستند و در برابر ديگران مسؤوليتى ندارند . اين نشان مىداد كه هوشيارى ( عقلگرائى ) جاى خود را در زيربناى انديشه و تفكر آنان باز نموده بود . نظام سنتى قبيلهاى - به اين معنا كه هر قبيله راه خود را برود - به طرز وحشتناكى در مقابل نظامهاى جديد ناكافى جلوه مىكرد . داستان حنيفها ، همانگونه كه گذشت ، نشانگر اين تحول درونى جامعه عرب به سوى يكتاپرستى بود ، ولى هنوز اكثريت آنان علاقهاى براى قطع رابطه با تفكرات مذهبى پدران خود نشان نمىدادند . اگر قبول كنيم كه محمد ( ص ) براى ايجاد اين تغيير شخصا احساس وظيفه مىكرد ، بنابراين او به خوبى دريافته بود كه اين تغيير به يك نقطه اتكا نياز دارد . قبول يكتاپرستى براى نظام قبيلهاى دشوار بود ، زيرا به اتحاد و يكپارچگى نياز داشت .